ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

57

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )

كردن ، هيچ پادشاه نكرده است - و به جايگاه توان شرح داد . پس برادرش ، نرسى ، را به جاى خود بنشاند ، و بر سان فرستادگان به زمين هندوان رفت ، پيش شنگل ، و آنجا كارهاى عظيم به دست وى برآمد تا به ناكام شنگل او را پيش خود بداشت و دختر به وى داد ، نام وى سينود . و بعد مدّتى با دختر سوى ايران گريخت ، و شنگل از پس وى بيامد و او را دريافت . پس بهرام خود را آشكارا كرد ، و شنگل خيره بماند و فرود آمد و عذرها خواست . و سوگندها خوردند و با هم عهد كردند . و سوى ايران بازرسيد ، و همان عادت بازى و شكار و لهو پيش گرفت تا خاقان ترك طمع كرد در پادشاهى ايران . و با سپاهى به خراسان آمد . پس بهرام با هفت هزار مرد به راه آذربادگان بيرون شد ، هر سوارى طبل بازى داشت و سگى شكارى و بسيارى يوز و شكره و دام و هر چيز . و پيش همه كس چنان بود كه بگريخت ، و چندان هزار سپاه خاقان را بدين مايه مردم چه‌توان كرد . و بهرام همه راه شكاركنان برفت و بىاندازه از هر جنس زنده بگرفت و با خود ببرد . و ناگاه به شب اندر به راه قومس برفت و پيرامون سپاه خاقان آن هفت هزار مرد را پراكنده بداشت تا همه طبل همىزدند ، و شكار را يله فرمود كردن ، و يوز و سگ بگشادند . و سپاه خاقان از آواز چندان طبل‌باز و شورش شكار پنداشتند بدان شب اندر كه جهانى سپاه آمد ، دست به تيغ در يكديگر نهادند . و سپاه بهرام تا روز گشت ، جز طبل نزدند . چون روز روشن شد تركان اندكى ماندند ، و ايرانيان حمله بردند و ايشان را سپرى كردند . و چنان بزرگ فتحى برآمد بدين حيلت . و ازان پس كس طمع ايرانيان نيارست كردن . و از آنجا به زمين هياطله رفت ، و ايشان صلح خواستند ، و نشان حدّ را مناره‌يى ساختند از روى و ارزيز . و پس سوى ايران بازگشت . و حديث شكارگاه و كنيزك و تيرانداختن بر آهو ، آنكه بر صورتها نگارند ، چنان گويند كه دران تاريخ بوده است كه به زمين عرب بود پيش منذر . و اندر كتاب الهمدان چنان خواندم كه به ظاهر همدان بوده است ، آنجا كه اسيه دميان خوانند بر راه رى ، و اثرى هست آن جايگاه ، گويند گور آن كنيزك بوده است - و اللّه أعلم . و در پيروزنامه چنانست كه ديلمان بر وى خروج كردند ، و بهرام به حرب اندر ملك ايشان را بگرفت . و پس خلعت دادش و به پادشاهى خويش بازفرستاد . اندر تاريخ جرير چنانست كه به شكارگاه اندر مى دوانيد با اسب ، اندر چاهى افتاد . و مادرش بيامد ، و چندان آب و گل بركشيد هيچ اثر ظاهر نشد . پس هامون كردند . و به روايتى گويند به شيراز بمرد .